سيد على اكبر برقعى قمى
49
كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )
اينست معنى زهد و خاصيتى كه بر آن بار است و چنان كه گفتم بيش از چند سطر را در پيرامون آن مشغول نكردم باشد تا وقتى كه فرصت بدست شود و توفيقى يار آيد كتابى در آن بنگارم كه راستى خصلتى است كه هر كس را بدان نهايت احتياج است شريف رضى با آنكه ثروت و رياست و مناصب و شئون پيرامونش چرخ ميزد به هيچ يك از آنها دلبند نبود و در منتهاى آزادى روح ميزيست و همين زهدش بود كه بر اظهار حقايق دليرش ميكرد زيرا كسانى از گفتن حق دريغ دارند كه ميترسند ثروت و يا منصب و يا اعتبارشان از ميان برود لكن شريف رضى تو گوئى بر چرخهاى گوناگونى كه جهان ميزد كاملا آگاه بود و ميدانست بر هيچ چيز آن اعتماد نيست و همواره نقشه بى اعتبارى جهان را در پيش روى خود ترسيم ميكرد و بخاطر خود مىسپرد و زبان نظم ميگفت ايحزع المرء لما فاته * و كلما يدركه فوت يعنى بر آنچه از دست انسان ميرود آيا آدمى بيقرار مىگردد هر آنچيزى كه به انسان ميرسد از دست رفتنى و فوت شدنيست و براى آنكه يكسر رشته علائق خود را از جهان بگسلاند . دنيا را بدينصورت ترسيم مينمايد مالى الى الدنيا الغروره حاجة * فليخز ساحر كيدها النفاث طلقتها الفا لا حسم دائها * و طلاق من عزم الطلاق ثلاث سكناتها محذورة و عهودها * منقوضة و حبالها انكاث ام المصائب لا يزال يروعنا * منها ذكور نوائب و اناث انى لا عجب من رجال امسكوا * بحبائل الدنيا و هن رثاث